عبد الرزاق اللاهيجي

267

گوهر مراد ( فارسى )

فرض كنى قابليّت او مر شيء را ، تركّب در ذات او لا محاله لازم آيد . امّا در مفهوم مطلق محليّت و موصوفيّت ، فاقد بودن معتبر نيست . چه هرگاه فرض كنيم كه شيء محلّ معلول خود باشد ، موصوف به آن معلول خواهد بود و فاقد معلول در حدّ ذات خود نخواهد بود ؛ چه وجود معلول از وجود علّت فايض شود ؛ پس در مرتبه وجود علّت ، اگر چه معلول به ما هو معلول نيست ، اما نتوان هم گفت كه در آن مرتبه فاقد وجود معلول است ، چه هرگاه چيزى از چيزى فايض شود چون تواند بود كه آن چيز فاقد اين چيز باشد ؟ و چون تواند بود « 1 » كه چيزى كه از چيزى مفقود است فايض شود و صادر گردد از او ؟ و اين معنى به غايت ظاهر است با كمال دقّتى كه دارد . و اگر علّت شيء مطلقا موصوف نتواند شد به آن شيء ، لازم آيد كه هيچ ماهيّت بسيطه ، متصف به لازم خود نباشد ؛ چه لوازم ماهيّت ، معلول ماهيّت است و حال آنكه جميع ماهيات متصف‌اند به لوازم خود ، و يا قائل بايد شد كه هيچ ماهيت بسيطه لازم ندارد ، بلكه هر ماهيتى كه لازم دارد البته مركّب است و چگونه قائل به اين توان شد . و امّا وجه سوم : به سبب « 2 » آنكه محاليّت اتّصاف به ذات واجب به صفات حقيقيه زائده ، بنابر آن است كه لازم آيد « 3 » فاقد بودن ذات واجب در مرتبهء ذات از صفات كمال . و كمال واجب به صور علميّه نيست ، بلكه كمال واجب بودن اوست به حيثيتى كه فايض شود از او صور علميّه ، چنان كه شيخ در شفا تصريح به آن كرده . و علمى « 4 » كه صفت كمال است بودن به حيثيت مذكوره است و آن عين ذات است نه نفس صورت علميّه كه زايد است بر ذات . و دليل ديگر بر آنچه گفتيم آن است كه صفتى كه عين ذات است صفت حقيقيه است و صفت

--> ( 1 ) ب : « بود » ندارد . ( 2 ) الف ، ب : واسطه . ( 3 ) ب : مىآيد . ( 4 ) ب : علم .